انگلیسی در خواب Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 23 بهمن ماه سال 1386

چقدر این راه دور است
ساعت هاست که پاهایم را حس نمی کنم
رادیو ام ساعت هاست که غار غار می کند

من به راه افتاده ام
با پاهایی که در ابتدای راه طعمه ی خارهای عریان بیابان شد
و پیراهن سفید جدیدم که طعمه ی زخمهای ناشیانه ی پایم شد

هی ....... !
راه رفتنت را فراموش کردی ؟

چیزی شبیه خورشید در آسمان است. وقت ظهر
چیری شبیه ماه در آسمان است . وقت شب

راستی - این شن های داغ چقدر سرد شده اند
فکر کنم گرمایشان را جا گذاشته ام

اوه ...
اینجا - قاب عکسی کهنه برای عکس تازه ام
و تکه استخوانهای آهویی ظریف . . .
نکند عکسم را هم جا گذاشته باشم !!!
نمی دانم !

اینجا آسمان ترک خورده
من خیاطی بلدم
ای کاش نرده بانم را آوره بودم
 چقدر این راه دور است
نمی دانم !

انگار چیزی عجیب است ... !
حوصله ات سر رفته
نمی دانم !

چیزی جا گذاشته ام شاید . که این قدر دلم شور می زند
نمی دانم !
 بله 
پاهایم را 

دوشنبه 17 دی ماه سال 1386

واقعا ؟
از  چشمان خسته ام بخواه تا برایت ترانه نقاشی کنند
از احساس پژمرده ام بخواه برایت کمینگاه خیال خاکستری اش را
از  اندیشه ام بخواه  تصاویر کهنه ی  بودنت را

از لبانم چیزی نخواه
خی لی وقت است حرف زدن  ترک شده
دستانم را هم مثل پاهایم به عابری دارم که به سمت اقیانوس رفت
 
میا ن صحرایم
زیر هزاران بال پروانه زیبا
 که هر گز پرواز را ندیدند
حرفی نشنیدند
تنها
 دفن شده ام

اینها همه حرف هاست
چشمانت را باز کن
حرفی نیست که ندیده باشی !