X
تبلیغات
رایتل
15 شهریور 1384 ساعت 06:43 ب.ظ
آنچه گذشت : مهم نیست !
و حالا ادامه ماجرا

نمی دونم چرا ؟  ولی احساس عجیبی بهم دست داده بود . یه چیزی تویه مایه های گرفتار شدن . یا گرفتاری ابدی . یا توی مایه های مرگ مغزی . داشتم توی تشت افکارم دست و پا می زدم که یک دفعه پیر زن چشماش رو باز کرد .
چشمتون روز بد نبینه .با دیدن چشاش ٬ همینطور که ایستاده بودم ٬ هفت بار به سمت چپ ملق زدم و هفتاد بار به سمت راست . جای تمام استخونهای بدنم عوض شد !!! از دیدن چشمهای قرمز و نافذ پیرزن کشکک زانوهام بخار شد و تعادل استاد . گفت : ما تو رو اینجا آوریم که کمکمون کنی .همینطور که تلو تلو می خوردم ٬ فکر کنم گفتم : فعلا یکی به من کمک کنه تا تعادلم رو حفظ کنم . چشمام سیاهی رفت و پهن شدم کف سالن .
پیر زن گفت : امان از دست این آدم ها ! هیچ چیزشون مثل آدما نیست . بچه گفت : هیچ کس دفعه اول طاقت نمی آره . باید با عینک دودی می آوردمش .

ادامه دارد
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo