X
تبلیغات
رایتل
23 شهریور 1385 ساعت 05:14 ب.ظ

نمی توانم تو را در چیزی شریک کنم .

نمی توانم همه چیزم را با تو شریک کنم . چون می ترسم دزد قهاری باشی . با تمام زیبایی های کنج این خورشید که تو از آن می تابی . تصاویر وهم آلودی نهفته است و من مقابل آنها جاهلی بیش نیستم .پس نمی توانم همه چیزم را به دو بدهم تا برایم بدرخشی .

 

بی رحم ! چقدر می توانی از من دور باشی فقط برای چیدن سنگی از دور که بر آسمان انداختم ، و آسمان باز شد و چیزی افتاد بر زمین .

زمین ، اینجا که همه چیز در خودشان زندانی اند .درخت در خاک ، روحم در بدنم ، تو در من ! در پس تمام حرکاتی که تو را در آن حس می کنم ، خش خش کشیده شدن انگشتی بر روی سیم ساز بزرگ زهی فریاد می زند ، برای تو که همه چیزم را با من شریک بشوی .

 

و حالا ، هیچ چیز نیست که بگویم برایت . اما می توانم بی نهایت نگاهت کنم و سئوالات زیادم را در ذهن مرور کنم . مرور . مرور هیچ در این ظرف محدود .

تم هم چیزی نخواهی داشت که به من بگویی ، شاید هم می گویی و من نمی شنوم . آخر تا جایی که یادم می آید گوش درست و حسابی نداشتم !

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo