<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[لنج]]></title>
		<link>http://bandari.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[نوشته های روزانه]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[خار های پاهای من]]></title>
					<link>http://bandari.blogsky.com/1386/11/23/post-157/</link>
					<description><![CDATA[<P>چقدر این راه دور است<BR>ساعت هاست که پاهایم را حس نمی کنم<BR>رادیو ام ساعت هاست که غار غار می کند</P>
<P>من به راه افتاده ام <BR>با پاهایی که در ابتدای راه طعمه ی خارهای عریان بیابان شد <BR>و پیراهن سفید جدیدم که طعمه ی زخمهای ناشیانه ی پایم شد</P>
<P>هی ....... !<BR>راه رفتنت را فراموش کردی ؟</P>
<P>چیزی شبیه خورشید در آسمان است. وقت ظهر <BR>چیری شبیه ماه در آسمان&nbsp;است . وقت شب</P>
<P>راستی -&nbsp;این شن های داغ چقدر سرد شده اند<BR>فکر کنم گرمایشان را جا گذاشته ام</P>
<P>اوه ... <BR>اینجا - قاب عکسی کهنه برای عکس تازه ام <BR>و تکه استخوانهای آهویی ظریف . . . <BR>نکند عکسم را هم جا گذاشته باشم !!!<BR>نمی دانم !</P>
<P>اینجا آسمان ترک خورده<BR>من خیاطی بلدم<BR>ای کاش نرده بانم را آوره بودم<BR>&nbsp;چقدر این راه دور است<BR>نمی دانم !</P>
<P>انگار چیزی عجیب است ... !<BR>حوصله ات سر رفته<BR>نمی دانم !</P>
<P>چیزی جا گذاشته ام شاید . که این قدر دلم شور می زند<BR>نمی دانم !<BR>&nbsp;بله&nbsp;<BR>پاهایم را&nbsp;<BR></P>]]></description>
					<pubDate>Tue, 12 Feb 2008 21:32:32 GMT</pubDate>
					<comments>http://bandari.blogsky.com/Comments.bs?PostID=157</comments>
          <guid>http://bandari.blogsky.com/1386/11/23/post-157/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[حرفی نیست که ندیده باشی !]]></title>
					<link>http://bandari.blogsky.com/1386/10/17/post-156/</link>
					<description><![CDATA[<P>واقعا ؟ <BR>از&nbsp; چشمان خسته ام بخواه تا برایت ترانه نقاشی کنند<BR>از احساس پژمرده ام بخواه برایت کمینگاه خیال&nbsp;خاکستری اش&nbsp;را <BR>از&nbsp; اندیشه ام بخواه&nbsp; تصاویر کهنه ی&nbsp; بودنت را <BR><BR>از لبانم چیزی نخواه<BR>خی لی وقت است حرف زدن&nbsp; ترک شده<BR>دستانم را هم مثل پاهایم به عابری دارم که به سمت اقیانوس رفت <BR>&nbsp;<BR>میا ن صحرایم<BR>زیر هزاران بال پروانه زیبا<BR>&nbsp;که هر گز پرواز را&nbsp;ندیدند<BR>حرفی نشنیدند<BR>تنها<BR>&nbsp;دفن شده ام </P>
<P>اینها همه حرف هاست<BR>چشمانت را باز کن<BR>حرفی نیست که ندیده باشی !</P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 7 Jan 2008 13:07:24 GMT</pubDate>
					<comments>http://bandari.blogsky.com/Comments.bs?PostID=156</comments>
          <guid>http://bandari.blogsky.com/1386/10/17/post-156/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
