ای مرگ!
به سلامتی تمام لحظه هایم
که در انتظار تو - مثل شبح پیر
جان به شب سیاه داد
به سلامتی آغوشی - در شب
که آتش گونه - ذره ذره ی لبخندهایم را بلعید
به سلامتی تمام مگنولیا های بهشت خیالی
و تصورش در چشمان کسی دیگر
به سلامتی کسی که دیگر نمی شناسمش
باچهره ای شاید بسیار آشنا
همچون کولیان دشت های رویایی

به سلامتی بادبادکی بی نخ
که در انتهای دشت - عکس قلب گم شده ام را
برای خدایت می برد
ای مرگ !
به سلامتی مهتاب
که در غروبش
اشکهایم را یادگاری قاب کردی
به سلامتی تمام نواهای شرقی
که دور قاب اشکهایم - از اصالت پرستش خدایت زاده شده اند
و در اینجا - اندوهناک - میان کتاب ها می رقصند
به سلامتی کتابهای بزرگ
که هرگز دست نامحرم انسانی به آنها نرسید
و برای تو انبارشان کردم
ای مرگ !
به سلامتی تو
که از روی آن صخره ی بلند مهربانانه به من نگاه می کنی .