X
تبلیغات
رایتل
1 مهر 1386 ساعت 12:58 ب.ظ
در انتهای کوچه ، چیزی تلخ منتظر من بود ، و من با چشمانی بسته ، گیج ، باید به آن می رسیدم. کوچه بوی سرنوشت گرفته بود و جادوگر با لبخند دستانش را تکانی داد و گفت :
تو احمقی !
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo